تبلیغات

خرید ساعت مچی

|

صفحات پاپ آپ popup window

بسیج انصار المهدی(عج) - خاطره/آزادی ! آن هم بعد از سه سال
    سخن امروز  : 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*** به وبلاگ بسیج انصار المهدی(عج) خوش آمدید.

.:. معرفی وبلاگ .:.

سایت بسیج انصار المهدی(عج) تربت حیدریه برای ایجاد بستر فرهنگی و علمی و سیاسی در فضای مجازی تاسیس گردید. با آرزوی موفقیت و سربلندی برای همه مسلمانان




با تشكر : مرتضی فروتن تنها




.:.وصیتنامه شهدا.:.


.:. معرفی وبلاگ به دوستان .:.

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما :
ایمیل دوست شما :


.:. خوراك وبلاگ .:.


مشترك خوراك وبلاگ شوید، تا هیچ مطلبی را از دست ندهید


.:. آمار وبلاگ .:.

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :






.:. امكانات وبلاگ .:.





.:. زبان های دیگر .:.

  1. خاطره/آزادی ! آن هم بعد از سه سال
    مربوط به موضوع : با خاطرات رهبری ,
    سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

    سه ساعت در آسمان بودیم . مهماندارها هم راه به راه برایمان آب میوه و ساندویچ و کیک می آوردند ؛ ترکیه ای بودند . حجاب درست و حسابی نداشتند . یکیشان پرسید که مشکلی داریم و چیزی نمی خواهیم ؟ یکی از بچه ها به انگلیسی گفت : که اینها جانبازند و نمی توانند دستشویی بروند . آنها برایمان ظرف برای دفع ادرار آوردند .و همه روی تخت دراز کشیده بودیم . من در طبقه دوم یک تخت دو تکه دراز کشیده بودم . آنها هم که سالمتر بودند ، جلو تر از ما روی صندلی نشسته بودند . ساعت 3 بعد از ظهر ، هواپیما در ترکیه به زمین نشست . قربان فرودگاه کشور خودمان ! فرودگاه نبود که ، همه جا کثیف ، چادرهای پاره پوره در فرود گاه زده بودند برای اسکان ما . مثلا فرودگاه بین المللی استامبول بود . حتی استقبال درست و حسابی از ما نشد . ما را بردند به چادرها . باران آمد و از درز و محل بریدگی چادرها بر سرمان چکه می کرد . نفری ، یک بسته دادند دستمان . آنها را مسئولان سفارت ایران و ترکیه برایمان آوردند . ما را که دیدند شروع کردند به گریه کردن و بوسیدن . داخل بسته ، ساک بود و لباسهای تمیز و نو . لباسهایمان را عوض کردیم و لباسهای اردوگاهی مان را به یادگار نگه داشتیم . برایمان غذا آوردند . به ترکیه ای ها که اکثرشان زن های بی حجاب و آرایش کرده بودند ، تعارف کردیم که غذا بخورند . با تعجب شنیدیم که : ما روزه ایم ؛ ممنون !

    داشتیم شاخ در می آوردیم . درست است که ماه رمضان بود ، اما نه آن بی حجابی و وضع ناجورشان ، نه به روزه گرفتنشان . نزدیک نماز که می شد ، چادر به سر کرده ، وضو می گرفتند و نماز می خواندند و بعد دوباره چادر ها را بر می داشتند . چه اسلامی ؟ به قول حضرت امام ، اسلام آمریکایی !
    نماز مغرب را زیر هواپیمای خودی خواندیم .و بعد سوار هواپیمای که یک سی – 130 – بود شدیم . در همان هواپیما شروع کردیم به نامه نوشتن برای دوستانمان در اردوگاه و شرح دادن و قایع بعد از آزادی . می دانستیم که اگر به ایران بفرستیم ، دو سه ماه طول می کشد تا به دستشان برسد و گیر استخبارات عراق هم نمی افتاد .
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها
     
     

    گفتند که همه در فرودگاه تهران جمع شده اند برای استقبال ، از مردم عادی تا مسئولان ، خبر نگارها و فیلمبرداران . آن زمان عراقی ها حتی هواپیماهای مسافربری را هم می زدند ، اما گفتند که ما را به نقطه ای می برند تا از خط دور باشیم . هواپیما که نشست ، انگار قبی ما هم می خواست بایستد . ساعت دو و نیم صبح بود . اول ، کیانپور را با برانکار بردند ، بعد تک تک بچه ها را بردند پایین و مرا هم همین طور . می خواستم خودم را از برانکار بیندازم پایین و زمین را ببوسم ؛ نگذاشتند ، خبر نگاران جمع شدند دورمان و مصاحبه و فیلمبرداری شروع شد . از خوشحالی نمی توانستیم حرف بزنیم . فقط کیانپور بود که با آن هیکل استخوانی ، با شیرینی خاصی گفتگو می کرد . حلقه های گل بر گردنمان انداختند . آقای رفسنجانی آمد و تک تکمان را بوسید و خوشامد گفت . بعد از اجرای موزیک ، سوار اتوبوس مخصوص شدیم و رفتیم به سوی خانه معلم که قرنتینه بود .
     
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها  خورشید در جبهه ها

    چک – آپ کامل شدیم و فرمهایی راجع به اردوگاه ها و اسامی جاسئوسها و عراقیهای شکنجه گر و دیگر مسائل پر کردیم . تا 24 ساعت  ، تحت مراقبت پزشکی بودیم . علی ابوالفضلی ، حالش خیلی خراب بود . دکتر ها به تکاپو افتاده بودند تا نجاتش بدهند . یک بار که از پشت پنجره بیرون را نگاه می کردم ، یکهوچشمم افتاد به برادرم ، پدرم و زدم زیر گریه . آنها مرا نمی دیدند . زدم روی شیشه 
    .
    پدر و برادرم با هم حرف می زدند . سر به شیشه تکیه دادم . چه پدرم پیر شده بود . برادرم چه رشید شده بود . اجازه دیدار نمی دادند . باید مدت قرنطینه تمام می شد . همه اش در اشتیاق دیدار آنها می سوختم . می خواستم دست پدرم را ببوسم و برادرم را در آغوش بگیرم .
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها
     

    صبح ، در باز شد . اول مادرم ، بعد مادر بزرگم ، برادر دامادمان و خواهرم آمدند . مادرم با مشت به سینه زد و مرا در آغئش گرفت  . مادر بزرگن غش کرد . مادرم همه اش می گفت «حییم مادر . بالاخره آمدی ؟ بلند شو مادر ، بلند شو قد و بالات را ببینم .» و او چه می دانست که من دیگر نمی توانم بایستم . خواهرم دست و پایم را می بوسید و گریه می کرد . مادر می گفت : مادر ، حسین جان ! دایی ات می گفت که نوشته ای زخمی شده ای . قربانت شوم. کاش آن زخم به جان من می افتاد . بگو ببینم کجات زخمی شده ؟
    پرسیدم پس بابا کو ؟
    حالش مساعد نبود . ترسیدیم تو را ببیند و سکته کند . پایین است . بیا برویم خانه .
    هنوز متوجه معلولیتم نشده بودند . سر پایین انداختم و بعد سر بلند کردم و گفتم : من هنوز حالم خوب نیست . باید به دیدار امام برویم . چند روز را باید در بیمارستان بمانم . بعد می آیم . شما بروید مادر ! بگذار دستت را ببوسم .
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها

    و اشک شوق می ریختم .دیدار ، یک ساعت و نیم طول کشید . همه الوچه آلوچه اشک می ریختیم . خواهر و بی بی ام حالشان خوب نبود . بالاخره رفتند . جای بوسه های خواهر ، برادر ، مادر و بی بی ام را هنوز بر دست و پاهای بی حرکتم حس می کردم .
    خواستند تقسیممان کنند و هر چند نفرمان را به بییمارستانهای مختلف بفرستند ، اما ما قبول نکردیم .
    اول باید به زیارت امام برویم اردوگاه عراقیها را ببینیم ، بعد تقسیممان کنید .
    کیتنپور ، از طرف همه ما صحبت می کرد . درخواستمان را قبول کردند .
     
     
    خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه هاخورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها

    سریع لباس آوردند ، پوشیدیم ، اتوبوس آمد سوار شدیم و راندیم به سوی قلب جهان اسلام ؛ جماران ، حسینیه جماران ، امام ! می آییم . رسیدیم به جماران و پیاده مان کردند . از سرازیری بردند بالا . ظهر بود . از خوشحالی خودم تند تند چرخ ویلچرم را با دست به حرکت در آوردم و جلو رفتم . خانواده شهدا ، قبل از ما به زیارت آمده بودند . همین که ما وارد حسینیه شدیم ، امام خداحافظی کرد . آن موقع ، دیدار خصوصی نبود ، عمومی بود . چرخها را کنار انداختیم و بچه ها ما را روی دستها داخل و نزدیک امام بردند ؛ اما اتمام رفته بود . نا امید شدیم و برگشتیم روی ویلچرها . گفتند که حال امام مساعد نیست . این دیدار چند ساعت طول کشیده و دیگر نمی شود ترتیب ملاقات با او را داد . گفتنذد برایتان نوبت می زنیم ، بعد بیایید ، اما من خوشحال بودم که لا اقل برای لحظه ای ، امام را زیارت کرده ام . برگشتیم به خانه معلم . در تقسیم بندی ، به بیمارستان شفا یحیاییان منتقل شدم . علی ابوالفضلی هنوز به شدت نفس نفس می زد . و خون بالا می آورد .  همه روی تخت هایی رویز سالن خوابیده بودیم . علی را سریع بردند به اتاق عمل . دو ساعت بعد ، خبر شهادت علی ابوالفضلی را در بیمارستان دادند . خانواده اش که منتظر بودند از اتاق عمل بیرون بیاید، ، زدند به سر و سینه شان . ماهم شروع به عزاداری کردیم . . پیکر نحیف علی را آوردند . مادرش غش کرد . برادرش به شت گریه می کرد . به سید که مسئول روابط عمومی و تبلیغات بود ، گفتیم ما را به جمکران ببرد . برد . گفتیم می خواهیم به زیارت امام برویم . گفت که کارتان نباشد ، می برمتان . واقعا که خیلی زرنگ بود .
     
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه هاخورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها

     

    به جماران رسیدیم ؛ ذوق زده و خوشحال . امام هنوز نیامده بود . ما را بردند به جایی که از آن جا امام را بهتر ببینیم . عراقیها همیشه می گفتند که رهبر شما در کاخ مجللی زندگی می کند ؛ اما می دیدیم که در یک خانه ساده که حیاتش را به خاطر فیلمبرداری بهتر ، رنگ آبی زده اند ، زندگی ساده ای دارد .
    در جایگاه باز شد و انگار خورشسیدی طلوع کرد .

     

    صلی علی محمد                           رهبر ما خوش آمد 
     روح منی خمینی                           بت شکنی خمینی
    ما همه سرباز توییم خمینی              گوش به فرملن توییم خمینی .
     

    کاش پا داشتم و می دویدم و خود را بالا می انداختم و پای امام را می بوسیدم . دسته های ویلچر را گرفته بودم و می خواستم بلند شوم . امام روی صندلی نشست . نگاه کرد به جمعیت . همه ساکت شدند . بعد فقط زمزمه جویباری از نور را شنیدیم و جانمان را سیراب کردیم . یک لحظه هم چشمم را از امام برداشتم . آیا امام را می دیدم ؟ آیا آن صورت زیبا و نورانی ، صورت رهبرم بود ؟ آیا من سخنان ام را می شنیدم ؟ در یک ساعتی که امام سخنرانی کرد ، حتی یک لحظه سر برنگرداندم تا فرصت را از دست ندهم . می خواستم به بچه هایی که زیر شکنجه عراقیها بودند ، امام را زیارت کنم ؛ به جای افسری که رادیو داشت و بردند و دیگر ندیدیمش ؛ به جای بسیجیانی که حساب شیخ علی و جاسوسها و منافقین را رسیدند . به خودم آمدم . امام می خواست برود . چه زود ! داشتیم می آمدیم بیرون که آیت الله خامنه ای را دیدیم . از دور برایمان دست تکان داد و سلام داد و ما هم جواب دادیم . به زیارت امام می رفت . سید گفت : فردا می رویم به اردوگاه عراقیها .
    خوشحال شدیم . می خواستیم وضع آنها را ببینیم .
     
     
     
    خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه هاخورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها 
     

    صبح سوار اتوبوس شدیم و رفتیم به سوی اردوگاه تختی . وارد اردوگاه که شدیم ، حظ کردیم . چه اردوگاهی ! بگو هتل ! چه زمین فوتبال و والیبال و بسکتبالی ! از همه لحاظ مجهز بودند . آمدند استقبالمان . نوشابه و کیک آوردند . می گفتند که از فروشگاه برایمکان خریده اند . کلاسهایشان را دیدیم ؛ کلاس های زبان خارجی ، نقاشی ، خط و دیگر کلاسها . آسایشگاه ها و آشپز خانه مجهزشان را دیدیم . حتی یک هزارم از آن امکانات را ما نداشتیم . رستورانی داشتند به چه بزرگی ! در حالی که ما دور سینی جمع شده ، با دست و قاشوق های شکسته و هر کدام سه چهار قاشوق غذا می خوردیم . گفتند که ماهی دو کیلو سهم گوشت سرخ و سفید دارند .
     
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه ها
     

    وضعشان از وضع خانواده ما بهتر بود . مسابقه فوتبال را نگاه کردیم و بعد اسرا جمع شدند و آقای مزردانی به عربی برایشان صحبت کرد . از شکنجه عراقیها ، اذیتها و آزارهایشان در اسارت گفت . آنها هم سرشان را پایین انداخته ، با شرمساری گریه می کردند . وقتی شکنجه های انجام شده بربچه ها را می گفت ، عراقی ها به شدت زاری می کردند . عراقیها دورمان جمع شدند و ما را بردند به بازدید از درمانگاه مجهزشان و من به یاد درمانگاه خودمان در جیبهای گشاد دکتر مجید و داروخانه تار عنکبوت بسته مان افتادم . ورشگاهشان برایمان باورکردنی نبود . نماز خانه شان و حمامها و دستشویی های تمیز شان را نشانمان دادند . بعد برگشتیم به بیمارستان .
     
     
     
    خورشید در جبهه ها خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها
     

    دکتر ها گفتند که رگ نخاع ام کاملا قطع شده و امکان بهبود نیست و اگر اوایل مجروحیت مداوایم می کردند ، شاید افاقه می کرد . حالا باید صبر کنم تا انشا اله تکنولژی پیشرفت کند و امکان بهبود حاصل شو.د . بار دیگر ، برادرانم و همراه آنها محمد بابا زاده – دوستی که با هم به ـموزشی و جبهه رفته بودیم – به همراه فک و فامیلها و دوستان ، با یم اتوبوس آمدند . ساعتی با مکحمد زاده گریه کردم . بهش گفتم : بی معرفت ! قول و قرارمان چی شد ؟ مگر عهد نکردئه بودیم که تا آخر با هم باشیم ؟
    گفت : همان اول های عملیات بود که یک خمپاره خورد کنارم و موجش مرا گرفت . دیگر نمبی دانم چی شد . بچه ها منتقلم کرده بودند عقب و دل نگران تو بودم .
     
     
     خورشید در جبهه هاخورشید در جبهه ها
     

    برادر جانبازم هم آمده بود . با قطع نخاع شدن او، دکتر ها سریع به دادش رسیده و فرستاده بودنش به اصفهان ، پیش دکتر منتظم که متخصص اعصاب بود . او هم گفته بود که رگ عصبش سوخته و امکان معالجه اش وجود دارد ؛ والا رگ ، پودر و درمانش سخت می شود . دکتر هم عملش کرده و گفته بود که به مرور خوب می شوی . الحمد الله حالا حالش خوب است و راه می رود . محمد ، راه به راه از ما عکس می انداخت . درباره اسارت ، با هم گفت و گو کردیم . آنها یم هفته پیشم بودند و رفتند و مرا فرستادند بیمارستان نجمیه . آنجا زخمهای پشتم خوب شد و با یک عمل جراحی ، میلی ای در کمرم جا گذاشتند . کمی بهتر شده بودم . نزدیک به چهار ماه در تهران بودم تا این که مرخص شدم و قرار شد بعد از سه سال ، به شوشتر برگردم .




    آخرین ویرایش: - -

    | نظرات () | نویسنده : مرتضی فروتن تنها

.:. صفحات وبلاگ .:.



.:. لینك باكس .:.


*** وبمستر عزیز به منظور افزایش بازدید وبلاگتان، لینك وبلاگتان را به لینك باكس ارسال كنید ***