تبلیغات

خرید ساعت مچی

|

صفحات پاپ آپ popup window

بسیج انصار المهدی(عج) - خاطره درباره شهید بهشتی از مقام معظم رهبری
    سخن امروز  : 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*** به وبلاگ بسیج انصار المهدی(عج) خوش آمدید.

.:. معرفی وبلاگ .:.

سایت بسیج انصار المهدی(عج) تربت حیدریه برای ایجاد بستر فرهنگی و علمی و سیاسی در فضای مجازی تاسیس گردید. با آرزوی موفقیت و سربلندی برای همه مسلمانان




با تشكر : مرتضی فروتن تنها




.:.وصیتنامه شهدا.:.


.:. معرفی وبلاگ به دوستان .:.

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما :
ایمیل دوست شما :


.:. خوراك وبلاگ .:.


مشترك خوراك وبلاگ شوید، تا هیچ مطلبی را از دست ندهید


.:. آمار وبلاگ .:.

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :






.:. امكانات وبلاگ .:.





.:. زبان های دیگر .:.

  1. خاطره درباره شهید بهشتی از مقام معظم رهبری
    یکشنبه 10 اردیبهشت 1391

    اولین احساس من دلتنگى بیش از حد بود و مى خواستم بروم آقاى بهشتى را ببینم و در آن حالت علاقه مند بودم ایشان را پیش خودم ببینم و احساس ‍ مى كردم اگر ایشان را ببینم گرم و قوى مى شوم و خوشحال مى شوم . بعد هم پرسیدم آقاى بهشتى نیامد بیمارستان ؟ گفتند ایشان آمد ولى شما بیهوش ‍ بودى و خواب بودى رفت .

     (61) بعد از آن دیگر چیزى نفهمیدم تا پس از چند روز كه دوستان مى آمدند پیش من اما آقاى بهشتى نمى آمد و پیش خودم تصور مى كردم چون كار ایشان زیاد است و براى خودش كار درست مى كند نمى تواند بیاید بیمارستان ، لكن انتظار آمدن ایشان را داشتم .

     شب اول و دوم بین خواب و بیدارى بودم كه یكى از اطبا پیش من آمد و سرش را نزدیك گوشم آورد گفت لازم است من یك حقیقتى را به شما بگویم و آن این است كه در حزب یك انفجارى روى داده لكن چون در حال تخدیر و یك جو بیهوشى بودم ، اصلا حساس نشدم و این قضیه برایم مهم نیامد تا اینكه عوامل بیمارستان خواستم برایم روزنامه بیاورند و آنها امتناع مى كردند.

    روز هشتم و نهم حادثه خود من بود كه یك زور عصر آقاى هاشمى و حاج احمد آقا آمدند و نشستند پهلوى من ، دكتر معالجم وارد اطاق شد به من گفت اگر شما اجازه بدهید قضیه روزنامه و رادیو به این آقایان بگویم . چون من فشار مى آوردم كه رادیو بیاورند، آنها هم مى گفتند اگر رادیو بیاوریم این دستگاه هاى الكترونیك (چون دستگاه هاى زیادى به قلب و ریه و بدن من وصل بود) را مختل مى كند و این در حالى بود كه شب اول رادیو آوردند پیام امام را گوش كردم ، اما اینجا مى گفتند ایراد دارد.


    یك روز یكى از بچه ها را فرستادم روزنامه بخرد بیاورد. رفت و دیگر برنگشت . من كه عصبانى شدم ، یكى از بچه هاى دیگر را فرستادم گفتم روزنامه بخرد. وقتى برگشت گفت اینجاها روزنامه نیست . به او گفتم باید بروى بگردى در این شهر بزرگ یك روزنامه پیدا كنى بیاورى و باید دست خالى برنگردى .

     

    شهید بهشتی


    رفت و برنگشت . دیگرى را فرستادم ، او هم رفت و برنگشت و من علت عصبانیت ناشى از دوران بیمارى قدرى اوقات تلخى كردم ، در همان روز یا فرداى آن روز دیدند دیگر نمى شود مرا قانع كرد، وقتى آقاى هاشمى گفت ایشان اصرار دارد برایش روزنامه و رادیو بیاوریم و ما نمى دانیم مصلحت هست یا نیست ؟
    آقاى هاشمى به من گفت : روزنامه و رادیو براى چه مى خواهى ؟


    گفتم : من از هیچ چیز خبر ندارم و اینجا تنها ماندم .
    ایشان گفت : حالا فكر مى كنى بیرون خیلى خبرهاى خوشى هست كه تو اینجا خودت را ناراحت مى كنى ؟
    گفتم : در عین حال عیبى ندارد.
    گفت : شما از جریان انفجار حزب مطلع شدید؟ در اینجا حرف آن دكتر را كه روز اول گفت در حزب انفجار اتفاق افتاده به خاطرم آمد، گفتم حزب منفجر شده ؟ چه اتفاقى افتاده است ؟
    گفتند: نه ، براى بعضى از دوستان ناراحت شدم . گفتم آقاى بهشتى چه شده است ؟ و نگران شدم .
    گفتند آقاى بهشتى هم مجروح شد. وقتى گفت مجروح شده بى اختیار گریه ام گرفت . و احمد آقا هم به ایشان كمك مى كرد.

     

    پرسیدم جراحت آقاى بهشتى در چه حدى است ؟

    شهید بهشتی


     آقا مثل من یا بهتر یا بدتر از من است ؟ گفتند نه در همین حدودهاست .
    از ایشان خواستم تمام امكانات پزشكى كشور را براى نجات آقاى بهشتى بسیج كنند و گفتم مبادا از ایشان مراقبت نشود. بعد از ایشان پرسیدم كجا هستند. گفتند فلان بیمارستان و بالاخره مرا نگران كردند و رفتند.


    وقتى كه رفتند از یكى پرسیدم مساءله چگونه بود و جراحت آقاى بهشتى از كدام ناحیه است ؟ و احتمال دادم كه چیزى از من پنهان مى كنند كه یكى از بچه هاى دور و بر بنده وارد اطاق شد. یك چیزى از او پرسیدم كه حالا به خاطر ندارم چه بود.

     اما همین قدر یادم هست كه به اصطلاح یك دستى زدم ، او گفت بله همان اول تمام شد. و من فهمیدم كه ایشان شهید شدند. تا این كه توضیحات و خصوصیات واقعه را بعدا فهمیدم و آن روزى كه آقاى محمد رضا به عیادت من آمد، وقتى گفتند، محمد رضا بهشتى به عیادت من آمده ، من به علت اینكه به شدت منقلب شدم نمى توانستم حرف بزنم و خیلى حادثه برایم سخت و سنگین بود، حتى الان هم وقتى به خاطر مى آورم فكر مى كنم ضربه سختى خوردم .(62)

     


    در وجود او بدى و بد خواهى نبود. 
    شخصیت مرحوم بهشتى دو جنبه دارد:

    شهید بهشتی

     


    یكى جنبه شخصیت آقاى بهشتى است و دیگر جنبه عاطفى اوست . ایشان واقعا براى دوستان نزدیكش از لحاظ عاطفى خیلى محبوبیت داشت و در چارچوب خصوصیاتش كه گفتم خیلى لطیف بود و در خصوصیات آن شهید خشونت نبود، بدى و بدخواهى نبود، بى جهت عصبانى نمى شد و بى خودى كسى را نمى رنجاند. آن چهره گریها و موذى گریهایى كه انسان گاهى در بعضى از معاشران و دوستان مشاهده مى كند، اصلا در وجود او نبود و هیچ وقت خودش را بالاتر از این حرفها نمى دانست و خودش را اسیر این چیزها نمى كرد. خدایش رحمت كند. خیلى حیف بود و واقعا
    شخصیت كم نظیرى بود. (63)
    خدا انشاء الله این قربانى عزیز را كه در راه هدف هاى اسلام داده شد از امت اسلام قبول كند. (64)

     

     

     




    آخرین ویرایش: - -

    | نظرات () | نویسنده : مرتضی فروتن تنها

.:. صفحات وبلاگ .:.



.:. لینك باكس .:.


*** وبمستر عزیز به منظور افزایش بازدید وبلاگتان، لینك وبلاگتان را به لینك باكس ارسال كنید ***