تبلیغات

خرید ساعت مچی

|

صفحات پاپ آپ popup window

بسیج انصار المهدی(عج) - دعوتنامه
    سخن امروز  : 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*** به وبلاگ بسیج انصار المهدی(عج) خوش آمدید.

.:. معرفی وبلاگ .:.

سایت بسیج انصار المهدی(عج) تربت حیدریه برای ایجاد بستر فرهنگی و علمی و سیاسی در فضای مجازی تاسیس گردید. با آرزوی موفقیت و سربلندی برای همه مسلمانان




با تشكر : مرتضی فروتن تنها




.:.وصیتنامه شهدا.:.


.:. معرفی وبلاگ به دوستان .:.

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما :
ایمیل دوست شما :


.:. خوراك وبلاگ .:.


مشترك خوراك وبلاگ شوید، تا هیچ مطلبی را از دست ندهید


.:. آمار وبلاگ .:.

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :






.:. امكانات وبلاگ .:.





.:. زبان های دیگر .:.

  1. دعوتنامه
    سه شنبه 15 فروردین 1391

    حاج آقای بنابی، مدیر حوزه علمیه بناب، تعریف می‌كرد: طلبه بود. پانزده سالش بود. وقتی نماز می‌خواند، با تمام سلول‌های بدنش می‌گفت: «الله‌اكبر». تمام روح و جانش در تعقیب نماز صبحش می‌خواند: «حسبی حسبی حسبی، من هو حسبی». درس می‌خواند، جبهه هم می‌رفت. ایام عملیات كربلای پنج، سال 1365 بود. در جبهه نیرو نیاز بود. آمد دفتر پیش من كه دیگر نمی‌توانم جبهه بروم، پایم مجروح است و تازه عمل كرده‌ام. عصایی هم زده بود زیر بغلش. گفتم منظورت چیست؟ گفت:  از درس‌هایم خیلی عقب مانده‌ام. می‌خواهم بمانم و عقب افتادگی‌ها را جبران كنم و اگر اجازه بدهید بروم تجدید دیداری با مادر كنم و برگردم حوزه و مشغول ادامه درس شوم. رفت. بعد از دو روز طلبه‌ها همه برگشتند و آماده رفتن به جبهه بودند. حال و هوای خاصی در مدرسه حاكم بود. شعر آهنگران هم از بلندگو پخش می‌شد:‌ «ای لشكر صاحب‌زمان آماده باش آماده باش». او هم بود. داشت می‌آمد طرفم. تعجب كردم. گفت: اجازه بدهید من هم بروم جبهه. بیشتر تعجب كردم كه چرا نظرش برگشته. هر چه اصرار كردم كه بماند، راضی نشد. گفتم شاید این حال و هوا را دیده و احساساتی شده. اجازه ندادم. رفتم بیرون كنار اتوبوس‌هایی كه آماده حركت بودند. دیدم ایشان آمده و دست بردار نیست. گفت: می‌خواهم خصوصی با شما صحبت كنم. رفتیم یك جای خلوت پیدا كردیم.   گفت: قرار بود من برای دیدار مادرم بروم و برگردم و بمانم و درس‌ها را در حوزه ادامه دهم. خیال رفتن به جبهه را نداشتم. اما شب كه رفتم، خواب دیدم یك لوح سبز بسیار نورانی و شفاف دادند دست من كه بخوانم. دیدم دعوتنامه است. از من خواسته بود كه به جبهه بروم. با خودم فكر كردم كه من با این وضعیت پا كه نمی‌توانم  بروم؛ این كیست كه اینطور برای من دعوتنامه نوشته؟ پای نامه را كه نگاه كردم، دیدم نوشته: «كتبه الحجه بن الحسن». از خواب بیدار شدم. متحیر و بهت‌زده بودم؛ باز خوابیدم. تعجب می‌كردم كه با این وضعیت پاهایم، این دعوتنامه چیست. دوباره در خواب دیدم همان لوح را داده‌اند به دستم و در آن نوشته است كه اگر مجروح هم هستی، باید به جبهه بیایی. و همان امضا پایش بود. برای بار سوم به خواب رفتم و مجددا این خواب را دیدم.   این را كه برای من تعریف كرد، گفتم تو برو؛ تو دعوت شده‌ای، خوشا به حالت! بدرقه‌اش كردم و رفت. چند روز بعد تماس گرفتند كه یكی از طلاب شما شهید شده است. بیایید او را ببرید. رفتم دیدم خودش بود: «عوض جاودان.». مادرش می‌گفت: آن چند شبی كه اینجا بود، تا صبح اشك می‌ریخت. روز آخر آمد. خداحافظی كرد و رفت.




    آخرین ویرایش: - -

    | نظرات () | نویسنده : کانون حفظ و نشر ارزشهای دفاع مقدس .

.:. صفحات وبلاگ .:.



.:. لینك باكس .:.


*** وبمستر عزیز به منظور افزایش بازدید وبلاگتان، لینك وبلاگتان را به لینك باكس ارسال كنید ***