تبلیغات

خرید ساعت مچی

|

صفحات پاپ آپ popup window

بسیج انصار المهدی(عج) - طیب حُرّ عاشورای خمینی
    سخن امروز  : 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*** به وبلاگ بسیج انصار المهدی(عج) خوش آمدید.

.:. معرفی وبلاگ .:.

سایت بسیج انصار المهدی(عج) تربت حیدریه برای ایجاد بستر فرهنگی و علمی و سیاسی در فضای مجازی تاسیس گردید. با آرزوی موفقیت و سربلندی برای همه مسلمانان




با تشكر : مرتضی فروتن تنها




.:.وصیتنامه شهدا.:.


.:. معرفی وبلاگ به دوستان .:.

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما :
ایمیل دوست شما :


.:. خوراك وبلاگ .:.


مشترك خوراك وبلاگ شوید، تا هیچ مطلبی را از دست ندهید


.:. آمار وبلاگ .:.

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :






.:. امكانات وبلاگ .:.





.:. زبان های دیگر .:.

  1. طیب حُرّ عاشورای خمینی
    چهارشنبه 23 فروردین 1391

    سال 1280 یا 1290 یكی به دنیا آمد، یكی مرد، یكی مسلمان شد، یكی كافر؛ یكی ظلم كرد و یكی مظلومانه نگاه كرد. اما سوای همة این رفت‌وآمدها، چشمان كودكی به جهان باز شد كه تاریخ را برای یك انقلاب دیگر تكرار كرد؛ كودكی به نام «طیب». تهرانی بود و شش ـ هفت كلاس هم بیشتر درس نخواند. حال و هوای دنیای آن موقع، طیب را هم گرفت. رفیق ناباب و بساط گناه، اما نه. هرچند كه گاهی به خاطر خطاهایش زندان هم رفته بود، اما یكی ـ دو روز مانده بود به محرم، می‌رفت حمام؛ غسل توبه می‌كرد و راه می‌افتاد دنبال كارهای هیئت. همه هم می‌دانستند كه این قطعة زندگی طیب، خالص و پاك و عاشقانه است.

    اما نمی‌شد یك سینه‌زن حسین(ع) را در بیراهه دید و گذشت. یكی واسطة خیر شد. طیب هم سر به راه، افتاد دنبال كار و كاسبی. فوت و فن كار در میدان میوه‌فروش‌ها را كه یاد گرفت، آن‌قدر تلاش كرد كه بعد از چند سال توی میدان، یك سر و گردن از همه بالاتر شده بود. توی میدان امین‌السلطان، اسم طیب كه می‌آمد، كار هر كسی راه می‌افتاد. كت و شلوار می‌پوشید؛ به سر و وضعش می‌رسید؛ دم و دستگاهی به هم زده بود و در مملكتی كه زندگی می‌كرد همه چیز بر وفق مرادش بود.


    او هم غیر از سه ماه محرم و صفر و رمضان، بقیه سال خودش را ریزه خور رئیس مملكتش می‌دانست. شاه‌دوستی طیب در نه ماه دیگر زبانزد بود. كودتای 28 مرداد، یك پای كار شد «طیب حاج‌رضایی». شاه‌دوستی‌اش پیوند خورد با كمك به آمریكا و انگلیس و در نتیجه دولت مصدق سقوط كرد. طیب هر كار از دستش برآمده بود برای دم و دستگاه شاه كرد. آنها هم قدرشناسی كردند و «واردات موز» را انحصاراً دادند به طیب. بگذریم كه محرم و صفر كه می‌آمد، طیب تمام دم و دستگاهش را می‌آورد كنار خیمه امام حسین(ع) می‌گذاشت و خودش دوباره می‌شد غلام حسین.

    دوباره كه ایام حسینی تمام می‌شد، طیب می‌شد «غلام شاه». تولد ولیعهد بود. طیب خیابان را چراغانی كرد و سنگ تمام گذاشت. وقتی هم كه شهربانی برای محافظت از خانواده سلطنتی نیرو به خیابان طیب فرستاد، با برخورد شدید او روبه‌رو شد كه ما خودمان از خانواده شاه محافظت می‌كنیم؛ اما باز هم كه محرم می‌رسید، طیب تمام زندگی‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت كنار خیمه امام حسین(ع)؛ توبه می‌كرد و می‌شد غلام حسین.

    من فكر می‌كنم طیب دوست داشت كه همیشه زیر سایه ارباب زندگی كند. هرچند خودش ارباب و بزرگ خیلی‌ها بود اما دوست داشت كه خودش هم اربابی داشته باشد. این بود كه بعد از محرم و صفر و رمضان كه می‌شد از بی‌آقایی سر به خانة «شاه» می‌گذاشت؛ اما «شهید عراقی» این را خوب فهمید. آن امامی كه طیب دوستش داشت «شاه» نبود؛ خمینی بود. رفتند سراغ طیب گفتند كه شاه نمی‌خواهد این محرم تاسوعا و عاشورا حسینی جلوه كند. گفتند شاه بنای مخالفت گذاشته. طیب، بدون ارباب می‌مرد. دسته عزاداری او بزرگ‌ترین و باشكوه‌ترین دسته عزای تهران بود. همة عزت و آبروی طیب با وجود تمام كارهای ناشایسته‌اش همین محرم بود. خونش به جوش آمد. همراه مهدی عراقی شد تا مقابل مخالفت شاه در محرم بایستد. طیب وقتی فهمید «خمینی» راهش «حسینی» است و خون اباعبدالله در رگ‌هایش است، در همان جلسه محبت شاه را سه‌طلاقه كرد و محبت خمینی را دربست قبول كرد. 100 تومان هم داد به پسرش كه «برو عكس آقا را بخر و ببر توی تكیه بر تمام علم‌ها بزن».

    عاشورا رسید. دسته‌های مختلف عزاداری به راه افتادند. كم‌كم شعارها در حمایت از خمینی اوج گرفت. شعبان بی‌مخ و دارودسته‌اش رفتند سراغ عزادارها. خبر به طیب رسید. یارانش كه حالا همه محب خمینی شده بودند را فرستاد بیرون میدان. آنها بودند و فراری‌های دارودسته شعبان بی‌مخ. نوبت حركت بزرگ‌ترین دسته عزاداری بود؛ دسته‌ای كه بر تمام علم‌هایش عكس امام خمینی بود و شعار عزادارانش «خمینی بت‌شكن ـ ملت طرف‌دار تو، خمینی خمینی ـ خدا نگهدار تو، بمیرد بمیرد ـ دشمن خونخوار تو». خبر به اسدالله علم (نخست وزیر) رسید. دست‌پاچه شده بودند. طیب دست‌پروردة خودشان بود و حالا مقابلشان ایستاده بود؛ آن هم پشت سر خمینی. علم، رسول پرویزی؛ معاونش را فرستاد سراغ طیب، اما نه با تطمیع و نه تهدید، طیب ارباب جدیدش را نمی‌فروخت.

    شنیده‌اید كه می‌گویند خون حسین(ع) جوش و خروش دارد؟ جوش و خروش یعنی این. تو اگر طالب حسین بن‌علی(ع) باشی در تمام زندگی‌ات به هر طرف هم كه بروی، به هر گناهی هم كه آلوده باشی، اگر پرچم اباعبدالله را بشناسی، بالاخره بازمی‌گردی و زیر پرچم زندگی خواهی كرد. روزی این خون در رگ‌هایت می‌جوشد و تمام آلودگی‌های درون تو را به بیرون می‌ریزد و تو را پاك می‌كند. روزی تو را علیه گناهانت وادار می‌كند و از گنداب و مرداب گناه رهایت می‌كند؛ مثل حُر؛ مثل طیب. فقط باید طالب باشی.

    طیب با بهائیان هم دشمن شده بود. بهائیانی كه دوست اسرائیل بودند و دشمن خونی خمینی. یك روز صاحب كارخانه پپسی كولا كه از سران بهائیت بود و شاه‌پرست، پیش طیب می‌رود و می‌گوید: ما حاضریم دكه‌های فروش پپسی را در اختیار شما قرار دهیم و بخشی از سود آن را در عزاداری‌های شما خرج كنیم. طیب كه انگار آتش به جانش افتاده باشد (مال نجس اسرائیلی‌ها در خانه ارباب!) گفته بود: اگر ذره‌ای از پول شما در عزاداری امام حسین(ع) بیاید، باید آن را آتش زد. و این یعنی بروید به درك. یعنی طیب زندگی‌اش را بدهد، اربابش را از دست نمی‌دهد. در میدان تره‌بار طیب تعداد زیادی گوسفند نگهداری می‌شدند برای محرم سال بعد كه صرف غذای عزاداران می‌شدند. رئیس شهربانی جدید تهران گرایش بهائی داشت. این را بهانه كرد و با چند ماشین رفتند سراغ میدان میوه و تره‌بار طیب. كم‌كم صحبت‌هایشان تبدیل به فریاد شد. میدانی‌ها جمع شدند و در مقابل بی‌حرمتی آنها طاقت نیاوردند و در عرض چند دقیقه ماشین‌ها را چپ كردند و آتش زدند. طیب میدان را تعطیل كرد و همه به صورت تظاهرات راه افتادند. در مسیر میدان‌های میوه و تره‌بار یكی‌یكی تعطیل می‌شد و حال پانزده تا بیست هزار نفر پشت سر طیب راه افتاده بودند. كم‌كم پرچم‌ها بلند شد؛ پرچم سبز و سیاه. مقصد دفتر نخست‌وزیری بود. هنوز حرف طیب برای دولت مهم بود و دولت به او امید داشت؛ هرچند كه طیب بریده بود. تا برسند مقابل دفتر اسدالله علم، حدود صد هزار نفر شده بودند. طیب و چند تن از بزرگان را پیش علم بردند. وقت ناهار بود. طیب به تعارف علم جواب رد داد كه همه مردم بیرون همراه من‌اند و گرسنه. ساعتی نگذشته بود كه كامیون‌های ارتش آمدند و به همه غذا دادند. نتیجه مذاكرات آن روز این شد كه رئیس شهربانی و كلانتری عوض شدند. و این، آتش بغض بهائیان و ساواك را نسبت به طیبی كه ظرف یكی ـ دو ساعت صدهزار نفر جمعیت را به طرفداری خود برمی‌انگیزد، شعله‌ور كرد.

    كاش آن‌قدر كه از عشق شیرین و فرهاد گفته‌اند و از عشق زلیخا به یوسف نوشته‌اند، از عشق «طیب» به «حسین فاطمه» هم می‌گفتند! عشق زلیخا كجا و عشق طیب كجا؟ به خاطر اربابش از بیراهه برمی گردد. گناهانش را كنار می‌گذارد. غلام حلقه به گوش عاشق(ع) حسین می‌شود. تمام ابهت و عزت و شرفش را به پای حسین فاطمه(ع) می‌ریزد. مقابل هر كس كه كوچك‌ترین اعتراضی به معشوقش كند، طغیان می‌كند و....

    كاش طیب می‌شدیم و از گناهان پاك پاك

    كاش مثل طیب حُر، یا حسین جان! سینه چاك

    سر به راهش می‌نهادیم و غلامش می‌شدیم

    یعنی ای فرزند زهرا(س) من كنارت ذره خاك

    حالا همه دنبال بهانه می‌گردند تا طیب را بر زمین بكوبند. بهائیان به دست و پا افتاده‌اند. دولت هم كه دیگر او را مُهره سوخته می‌داند، پانزده خرداد، این بهانه را مهیا كرد. رژیم شاه امام را دستگیر كرد. بازارها و میدان‌ها تعطیل شدند و تظاهرات بزرگی به راه افتاد. طیب آن روز به خاطر بیماری همسرش در خانه بود. از طرف دفتر علم با او تماس گرفتند تا جلوی تظاهرات را بگیرد. طیب دلش پیش خمینی بود. قبول نكرد و جلوگیری از حركت مذهبی مردم را كار ناممكنی دانست. مردم به خاك و خون كشیده شدند. رژیم هم دنبال این بود كه برخوردی قاطعانه با عوامل این قیام داشته باشد و طیب یكی از نشان‌داران بود. روز هیجده خرداد او را دستگیر كردند. چند روز از دستگیری او نگذشته بود كه قیمت میوه و سبزی به شدت پایین آمد؛ یعنی ای مردم، طیب كه نباشد، زندگی ارزان‌تر هم می‌شود و طیب گرانی می‌آورد. طیب را با اَبَرمرد دیگری به نام «حاج اسماعیل رضایی» گرفتند كه زندگی‌اش پر از زیبایی بود. او حتی یك لحظه هم زیر بار شاه نرفت. طیب و حاج اسماعیل، هر دو میدانی بودند و حاج اسماعیل پرونده‌ای بسیار قطور از مبارزه و همراهی با حوزه در ساواك داشت. نصیری، رئیس ساواك آنها را شكنجه می‌كرد كه بگویند برای تظاهرات پانزده خرداد از خمینی پول گرفته‌اند و به میدانی‌ها داده‌اند تا تظاهرات كنند. طیب زیر بار این تهمت نرفت. خمینی پسر پیغمبر(ص) بود و طیب هر گناهی هم انجام دهد خودش را شرمنده رسول‌الله(ص) نمی‌كند. شكنجه‌هایش سنگین بود، اما طیب دروغگو نبود. ترسو هم نبود و در مقابل بازجوها ایستادگی می‌كرد. حتی می‌گفت كه برای شاه دوستی‌اش مدرك هم دارد. اما بازجوها می‌دانستند كه او می‌خواهد زیركی به خرج دهد و تقیه كند. روزها و شب‌های زندان برای طیب پر از شكنجه و درد بود. حالا زندانیان بی‌صفت هم به تحریك ساواكی‌ها علیه او شعار می‌دادند كه «مرگ بر طیب خون‌آشام» و مدام او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. اما طیب یاد گرفته بود ترسو نباشد و مثل اربابش شجاعانه حرف حق بگوید.

    بیرون از زندان اما غوغایی بود. طرفداران طیب هر كاری كه می‌توانست موجب آزادی او شود، انجام دادند. «آیت‌الله بهبهانی» نیز همراهی‌شان كرد، اما رژیم می‌خواست با كشتن طیب زهر چشمی از مردم بگیرد تا دیگر «حسینی صفت و خمینی یار» نباشند. حكم اعدام طیب صادر شد به جرم دروغین «گرفتن پول از آقای اسماعیل رضایی» كه او هم از «جمال عبدالناصر مصری» گرفته تا علیه شاه و به نفع خمینی در كشور مصرف كند؛ دادگاهی سیزده جلسه برای چهارده نفر محكوم پانزده خرداد كه در آن حكم اعدام طیب و حاج اسماعیل صادر شد. طیب باید آخرین دفاع را می‌كرد. محكم ایستاد و گفت: من در عمرم خیلی گناه كرده‌ام و از خیلی چیزها گذشته‌ام. اما انقلاب آیت‌الله خمینی یك قیام دینی است. اینجا دیگر نمی‌توانم گذشت كنم. چون از دینم نمی‌توانم بگذرم.

    حالا یازده آبان 1342 است. ساعت شش و ده دقیقه صبح، آفتاب هنوز طلوع نكرده، هر دو مثل قدیم، مثل حاجی بازاری‌ها لباس می‌پوشند و با وقار می‌روند كه كشته بشوند. 24 تیر می‌شود روزی دو نفرشان. طیب وصیت‌نامه می‌نویسد؛ از خدا طلب یاری می‌كند و اعلام مسلمانی و اعتقاد به چهارده معصوم(ع) و می‌نویسد: ثلث دارایی این‌جانب را اول سی هزار تومان سهم امام و سهم سادات بدهید و امسال نماز و روزه بخرید و من را در مكان شریف حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) دفن نمایید؛ كه فرمودند: من زار عبدالعظیم بری كمن زار حسین بكربلا... و باز هم عاشق نام معشوق را می‌برد. طیب می‌خواهد جایی دفن شود كه مثلا كربلاست زیارتش.

    رژیم می‌خواست با این كار، مردم را بترساند و سر جایشان بنشاند و خودی نشان دهد. نتیجه‌اش شد الگوگیری و شجاعت‌یابی بیشتر. مراسم ختم‌ها برای طیب و حاج اسماعیل به راه افتاد؛ آن هم با شكوه و پی‌درپی. برای اولین بار در حوزه علمیه قم برای یك غیر روحانی یك پارچه تعطیل شد و در همه مساجد نماز میت خواندند و روضه گرفتند. «امیرالله حكیم» هم در عراق به خاطر شهادت طیب حاج‌رضایی 40 سال نماز و روزه استیجاری مقرر كردند.

    امام فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! حُر سرش را پایین انداخت و گفت: چه كنم كه مادر شما فاطمه زهراست. و چیزی نگفت. حُر مقابل پسر پیغمبر ادب كرده بود. قدر و منزلت حسین فاطمه(س) را می‌دانست، اما سرسپرده یزید بود. روز عاشورا رسید. حُر دو طرف را می‌دید. هرچه كه می‌كرد، نمی‌توانست خودش را از قید معرفت رها كند و بند دنیا شود. همه عالم مقابل حسین صف كشیده بودند پس كشته شدن او حتمی بود. حُر طاقت نیاورد؛ كفش‌هایش را به گردن آویخت و رفت طرف لشكر حسین. آقا وقتی شنیدند كه حُر آمده به علی‌اكبر(ع) فرمودند: «پسر عمویت را دریاب!» و علی‌اكبر به استقبال حُر رفت.

    قصه شیرین و جانسوز طیب، قصه حُر انقلاب ماست. طیبی كه اگر چند صباحی به دنبال گناه رفت، اما قدر و منزلت خاندان پیامبر(ص) پیش چشمش و درون وجودش از آسمان و زمین بیشتر بود. ادب داشت. معرفت داشت و این شد كه توانست نفسش را سركوب كند و بر پیشانی انقلاب ما شیرین بدرخشد. سلام بر او و همه آزادگان جهان!




    آخرین ویرایش: - -

    | نظرات () | نویسنده : کانون حفظ و نشر ارزشهای دفاع مقدس .

.:. صفحات وبلاگ .:.



.:. لینك باكس .:.


*** وبمستر عزیز به منظور افزایش بازدید وبلاگتان، لینك وبلاگتان را به لینك باكس ارسال كنید ***